دچار یک تشنج احساسی که نمیدانم این لحظه را چه بایدباشم در را بهم میکویم ؛ صدای محکم این بهم خوردن عصبی ترم میکند ؛ دوست دارم گریه کنم اما این خشم عجیب طوفانم کرده است ...
قویتر از خود میخواهم آنکه تابش این بیتابی ام را آرام
بخشد , آنکه در آماج دیوانگی ام آنقدر باشد که سیلی به گوشم بوازد , من
هوشیاری ام را مدیدی است از دست داده ام , گویی تمام آدمیان در توده های
مبهم ابری نزدیکم میشوند در هم می لولند واژه هایی مبهم میگویند ,کارهایی
بی معنی میکنند , زمانی کم یا زیاد در حوالی ام می مانند , حوصله شان که
سر می رود راهی میشوند , به بادی سبک شکل بدل میکنند , خالی می آیند و تهی
می روند نه ردی میگذارند نه نشانی نه تاملی نه کلامی ...
دیگر نمی دانمشان دیگر نمی دانندم , که نه آنان اهل رازند و نه من آنقدر زار که اهل ِ ابتذالی باشم که غنج دل آنان است , جانم لبالب از محترقی است که جرقه نگاهی جتی آتشم می کند ...
نگاهم کن , با چشمانت , با دلت , با جانت من چشیدن می خواهم , آبی ام که دریا میخواهد , دریایی که موج , من بلاطم ام , جنون ام , عصیانم , بستر میخواهم , ارام میخواهم , جایی که بگریم آخ که چقدر دلم خشکیده است چند وقت است که چشمانم این را میداند ...
پنجره ها همیشه حالم را بهتر میکنند ؛ افقی آنسوی این اتاق است که از پنجره می آید , می خواهد چیزی را بگوید , من این را دوست دارم , این تلاش برای چیزی گفتن , این تلاش ظریف برای محسوس ساختن درون اما نه به کلام نه به وضوحی ضعیف بل به اشارت و نشانه , من سخن به نشانه , صحبت به نشانه , نگاه به نشانه , زندگی به نشانه را دوست دارم , اشاراتی که چیزی میتواند باشد که چیزی هست , من از وضوح بیزارم , از آنکه دل را از زبان بیرون اندازند بیزارم , از آنانکه عشق شان را با همان دهانی که آبگوشت می بلعند و آروغ می زنند بیان می کنند بیزارم , من چشمی را که اهل کلام نباشد کور میخواهم ...
وقتی که دراز میکشم سقف منتهایی است که قد نگاهم میشود
اما قلبم نامتناهی عالمی است که احصایی ندارد چگونه در اندازه محدودم تاب
قلبی را آورم که زمان انفجار خویش را میداند ... من به آن نزدیکم !
آمد ... از آن قرحه فراق به راحت قرب که روزگارش دمی
چنان خواست که نباشد پس رفت و چنین غربتش آغاز
شد .
باری داشت بس سنگین که در هزارلای قلبش پنهان
کرده یود ، گاهی که سیگاری می گیراند از لابلای دود
خاکستری اش نگاهش دورآشنا میشد و به ان کنهی
خیره میگشت که خاطره نامرءی عمری را داشت بر
بطلان زمان
چه آنچه تنها بین انسان و قلبش میگذرد افشره خلص
رازی است از کیستی آدمی و تو در عمق دوردست
نگاهت خویشتن را از ثانیه فراق بیرون میکشیدی ، از دل
یادهای غبار گرفته ؛ دوستان فراموش گشته ... قلبت
چنان پرتپش میزد و چشمهایت چنان داع گشته بود که
گویی تخیلی هزارساله به وقوع پیوسته و طلسم جادو
به دعای عشق شکسته باشد ...
من میدانستم ؛ انبوه اخساست را میخواندم ، دیدار ما
جریان برقی را می مانست که از جان تو عبور میکرد
، شوکی که من نمیدانم زین پس چگونه شکافی تواند
بود بر جریان یکنواخت بودنت .
آغوشم را که به گرم دستانت حلقه بستی خونم تورا
شناخت و من حروف نامی را تمامه لمس کردم ، چه
خوش است لخظه رهایی از قید ، آداب را بگذر ؛ بگذار
اشک بریزیم این لحظه ها را بگذار قهقهه بزنیم بگذار یک
دل سیر قربان هم شویم بگذار نفس چنان به نفس
هم دهیم که بوی هم بگیریم ، بگذار اقل یکبار در دوست
داشتن چنان شویم که چیزی بیشتر از خویش باشیم ،
بگذار از تو سیر شوم سیراب شوم ، بگذار تضویر این
امتزاج را به خون بیامیزم ، بگذار یادمان رود غبن شنیغ
عمری فراق را ...
کنجگاوی غریبی داشتم به لمس تو ، انگار کن که
حرارت وجودت را تمامه به کار ذوب برودتی میکردم
که مدیدی از نام تو قندیلی ساخته بود ، کار تو گفتن
نبود عمری سکوت ساکت ات کرده بود بیش از آنگه
بگویی نگاه میکردی و بیش آز آنکه نگاه کنی چشمانت
اشتیاقی را میگفت که هر کلامی فقیرتر از ابراز آنهمه
بود . من دشواری این قرب را از لرزش خفیفی که گاه
برای خروج صوتی بر حنجره ات روا میداشتی میفهمیدم .
با تمام اینها تو بلد بودی که از زنجیر این عواطف بگذری
، سر به سرمان بگذاری ، شانه به شانه مان راه بیایی
، ظرف به ظرف هم غذامان شود ، جام به جام هم پیاله
مان ... تو هرگز طرف خودت را به رغم آنهمه انیس
خویش بودن نگرفتی تو همیشه در طرف ما بودی و به
همین سادگی مارا طرفدار خاطرخواه خویش کردی ...
تو از آن جنس ها بودی که از درد بزرگ بودی ، تو درد
بزرگ را در دل دوانیده بودی با رگ و ریشه ات سختی را
صعب را رنج را درد را تنهایی را فقر را معاش را تجربه
گرده بودی و با اینهمه جنس یه جنس آدمیان را
میشناختی ، میدانستی حظ هرکسی چه فرازی دارد و
تو در فراز آنهمه شادی هرکسی را مهیا میکردی شاید
چون زمان را مهار کرده بودی و میدانستی زمان و مکان
در بطن خویش چه قابلیت شوم و میمونی نهفته دارند
زمان باهم بودنمان میگذشت روزهای اخر را یادم می آید
دیوانه گشته بودیم به هر جنونی دست میازیدیم تا
یادمان برود که فراق دیگربار سرمیرسد ، مستی
میکردیم و پای میکوبیدیم ، میحندیدیم و آواز میخواندیم ،
تو به مستانگی ام میخندیدی و رقص ام میدادی ، ما
همه برای تو بودیم و تو پروانه جمع مان ! یادت هست
یک شب آنقدر دیوانگی کردیم که گارد شبانه نهیبمان زد
و ما باز همجنان به عربده و سرمستی ادامه دادیم ،
یادم هست که از پس انهمه دیوانگی تنها هدفم خنده و
شادی تو بود انگار که در دنیا چیزی جز سرخوشی تو
مهم نبود ! .
از روز آخر جز چهره هایی که به جد خود را شاد
میخواستند بنمایانند و دلهایی از حزن مالامال چیزی یادم
نیست چه بیشتر به عزلت می گراییدیم تا حال خویش را
مرور کنیم ، تنها کلام سنگین آن روز آخرین بود ...
آخرین صبحانه آخرین نهار آخرین آفتاب آخرین دیدار آخرین
آغوش آخرین کلام ...
گریزی نداریم جز آنکه هرکدام رهسپار راهی باشیم که
ازآن بسوی هم شتافته ایم که زندگی بودنمان را در
دوسوی جدا اندام داده است لیک ایمان دارم که از پس
این دیدار نداشته های مان از طالع محبت ات به بکر
داشته هایی افزون گشت که ناب بودن یک انسان از
عمق این داشته ها حیات میگیرد چیزی چون دوست
داشتن و دوست داشته شدن چیزی چون عشق و
خانواده و محبت ...
خون ، خون را میکشد و دل ، دل را و جان ، جان را و
عشق ، عشق را ... یادت بماند که تا ابد مکرر این حرف
می مانم :
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم
گر شود این خلق عالم سر به سر خصمان من
من روا دارم نگارا جون تو باشی آن من
من روا دارم نگارا چون تو باشی آن من
من روا دارم نگارا چون تو باشی آن من
من روا دارم نگارا چون تو باشی آن من
من روا دارم نگارا چون تو باشی ان من
من روا دارم نگارا چون تو باشی آن من
.
.
.
تو ميروي ، نگاهم ميكني و ميروي ، سنگيني ات را ميخوانم اما ...
تغيير هم ديگر آني نيست كه اين فضاي منفعل را جوششي بخشد ، دستانم را پيش مي آورم تا تمام برجستگيها و فرورفتگيهاي فكرت را لمسي برده باشم ،حس اش ميكنم درست اينجا ، زير اين پوسته نازك چه خونهايي كه نريخته اي ، هوش ِ منفورت را زيادت به كار ِدنيا گماشته اي اما نميداني كه گاه همين حدت ِ سود آورت معادله را عكس هم ميكند ، هميشه آنكه روبروي تو هست مرعوب ِ نمايش ِ تو نيست ، در اين ميانه هم نگاهي پيدا ميشود كه به گوشه چشمي حجم ِ خالي اين داد و قال را بازشناسد ، اكنون من روبروي توام ، به هر ذره ام كه داخل شوي ترسي نمي يابي كه آنچه اين زندگي نيك به من بخشيده است قدرتي است كه زبونان ِ بزدلي چون تو را به مكان ِ خويش بازنشانم .
جامعه ي بي هويتي كه ديگر به بهانه ي هر ميلي هر غلطي را روا ميدارد روزگارش آن ميشود كه بي ذات ترين تبارش هم بر صدر نشيند ، تو كه اينچنين بي مايه اي به پشتوانه ي كدامين اصالت رجز ميخواني ؟
دانش ات را كه اگر انگشتوانه اي باشد از تكرر ِ انگاره هاي بصيرت به لجن واره ي كدامين روح ريخته اي ؟ چه خواهي شد آخر ... سگي كه از پس ِ وق وق هاي مكررش استخواني به جمع ِ استخوانهاي دزديده اش بيافزاد ، اين روزها انسان را سگ شدن آسان است ! امثال ِ تورا سگ بودن هم زيادت است .
به گفتگويم فرا خوانده اي ، بي گمان مصالحه اي را نقش زده اي ، برايت گران تمام ميشوم ، قيمت را تا كجا بالا آورده اي كه سگ را اگر تمام ثروتش را هم كه بخواهي سوپ استخوانی هم نمیشود مذاكره تمام ميشود ، عصباني هستي اما بزدلي ات نمي گذارد كه تا مرزي كه ميخواهم پيش بيايي ، تو هميشه در قفس ِ هنجارهايت پارس ميكني .
قدرت ِ غالب اما سگ پرست است ، امثال تو را تكثير ميكند ، از يكي ، صد صد ميسازد و نقطه به نقطه نمايش ميدهد . جمعيت تان كه بالا ميرود ديگر حق را خود مي نويسيد ، خود بيان مي كنيد ، خود اجرا مي كنيد ، خود پنهان مي كنيد ، خود معدوم ميكنيد ، خود حذف ميكنيد ...
اما نميدانيد كه حقيقت در طبع ِ خود آزاده است و هرآنچه برسرش هم آوريد همان را برسرتان خواهد آورد .
تنفرت را از خود ميدانم اما تحسين ات را آشكاره تر از آن بيداد ميكني ، گويي خودت هم ميداني كه تا كجا به قهقهرا رسيده اي ، تقلا ميكني اما آن هم دم تكان دادني بيش نيست براي بالانشيناني كه تو را به استخواني استثمار كرده اند . بيچاره ابلهان كه از جهل ِ به فقرشان هر روز فقيرتر ميشوند . دلسوزت که میشوم نمیتوانم دعا نکرده باشم که ای کاش سگ روی و انسان بازایی .
انكار ِ خستگي ام را نمي كنم كه اين دوران هر مايه اي كه باشي بي مايه ات ميسازد چه هرچه مقدس است را در بزك ِ نامقدس ها به صحنه مي آورند اما آنچه برايش فرسوده ميشوم فراي كفر و دينداري است چه آنچه كه تورا راضي ميكند مرا به تهوع مي آورد ،بحث بر سر ِ ظرف ِ انسانهاست ، آنكه به معاش روزانه اش خوش است رضايت ِ كشف ِ درونش را آخر فهمي تواند كرد ؟ تنها ميدانم كه به قول فرزانه اي شايد يك انسان بتواند آزاد باشد ولي بزرگ نباشد اما آنكه بزرگ باشد بي گمان نميتواند كه آزاد نباشد .
حال كه به پايان رسيده ايم باز هم مطمئن نيستم كه بداني تمام ِ جنجالم بر سر ِ همين يك كلام بود ، همين يك كلام ...
آنكه را كه هستي بزرگ باش حتي اگر ظرف ات را هم كوچك بخشيده باشند چه آنكه روبروي تو هست گاه مرعوب ِ نمايش ِ تو نيست اما به شرط ِ بزرگي هماره مغلوب ِ بزرگي ات است .
هم سخنم ميشوي ؟
دالاني از كاج هاي بلند و مغموم ، چيزي فراموش شده ،رازي در گر گرفتگي قلب با بغضي سرد ، آري اينهمه كافي است به خدا كافي است تا يقه كت را بالا زد و باران را دعا كرد .
پنجه هايم را در جيب فروبردم ، بايد تمام ِ دلم را زمزمه ميكردم ، واگويه ي تو در اين سلوك ِ كبرياء ؛ آه بگذار برسد بگذار اين ملاطفت ِ هماره ي من تورا در آغوش داشته باشد ، من هرم ِ كرار ِ اين محبت را رضا داده ام .
مثل ِ تو ندارم كه دل از تو بردارم ، مي بيني هميشه فقري هست و اينك فقري بزرگ ، چونان بزرگ كه تورا در خود بگنجاند ، فقر ِ بزرگ هم شايد ثروتي باشد بزرگ ، شايد شأن ِ غيبتي عظيم والاتر از شأن ِ حضوري لذيذ باشد ، چه لذت را قوه قياس ِ با درد نيست .
انبان ِ پندهايم را كه مي گشايم طلايه دارشان آن ميشود كه مي گفت با آن بزي كه بزرگترت سازد و من هرچه ميكاوم بزرگتر از تو نمي يابم چه هرچه آلودم پالودي ، هرچه بغض كردم بوسيدي ، هرچه ناز كردم خريدي ، هرچه ناليدم نوا كردي ، هرچه قهر كردم آشتي بدادي ، هرچه نبودم بودي ، هرچه بودم نبودي !
دوستت دارم كم است چه را فدايت كنم كه بداني دوستت دارمم چه زياد است ؟ ، عاشقي ام زياد است چه قربانت كنم كه بداني قرباني ات كم است ؟
هميشه زيادت ام مي كني ، اشكهايم كه مي ريزد نم باران مشام را مي نوازد و من مطمئن از انبوه ِ سبز ِ لطيفي ميگذرم و مكرر ميخوانم كه تورا در دل دارم بي همه بودن را چه باك ، وقتي كه تورا در دل دارم ! .
سخنانم گفته اي گاه ِ تنهايي ام ، اينبار هم پيش آمده اي از پس ِ اشتياق ! مي گويمت تا بماني و بگويي ، بگويي و بماني ، بماني . بماني . بماني !
هم سخنم ميشوي ؟
گرچه براني از درم بازنگردم از درت ...
هرچه بيشتر با انسانها مي آميزم تنهاتر ميشوم ، دوشادوش ِ بودنشان كوتاه و كوتاه تر ، آه چه خوشبختم كه زمين را از آسمان نزديك ترم ! .
در دل يقين ِ كوچكي دارم كه با تمام ِ كوچكي اش وقتي به جان مي نشيند دل را بزرگ ميكند ، دست پرورد ِ زندگيست ، بوي تلخي دارد اما عمق ِ شيريني ... غوغايم مي كند ، زمين ام نمي گذارد ! الماسي شايد كه مي خراشد و خراشي كه بي دردت نمي خواهد ، سخت و سخت تر شايد تا الماسي بي گمان ! .
وصل ، نوبت ِ فرصتي است كه كمالش ديدار ِ شكيل ِ اشتياق است ، من جايي از اشتياق چنان فرو ماندم كه نشان ديدم و يار را نه چه دماغم را مكرر كردم از روزاروز ِ خستگي ! به جلادان و قصابان تن دادم كه محبتم را ناني دهند و گردنش زنند ، جايي فروماندم كه خميازه اي گشتم نه شور ِ دمي كه نطفه بستم بر چرك تلي از حمق و ريا ! . ريا كردم تا وحشت ِ فريادي كه مرا گريه ميكرد باز هم نايستادم تا لجاجت ِ اعتراض با غلي و زنجيري كه مدام رنجور و رنجورترم ميكرد ... با اينهمه چه كردم ؟ حسرتي ماندم بر فصول ِ عمر ! .
آنچه نداشتم داشته ي ديروزم بود و من امروز را حتي به قدر ديروز ِ خود نبودم ! ...
سراغ ِ تباري مي گشتم كه نگويد اما به نگاهي بخواند كه آنچه زيبايي است خود تعالي است ، بي هيچ شعاري ازِ اوباشان كه مشاطه بازند و پوشالي ! .
نيافتم كه هرچه بيشتر با انسانها مي آميزم تنهاتر ميشوم و هرچه تنهاتر يقين ِ كوچكي متقن تر با دلي كه با تمام ِ كوچكي اش غوغايم مي كند اما زمين ام نمي گذارد ...
آنچه پنهان مي ماند رسالت ِ رازي را بر دل مي كشاند كه عشق مي خوانمش ، شايد اين تحرير هم نشان ِ مستي ِ سلامي بود كه بي جواب نماند ! .
دوستان من بياييد و
بار ِ درد خويش را
در زخم ِ قلب ِ من بتكانيد
زمزمه كه به لبانش مي نشست يعني كه دلش گرفته بود و من چقدر انسانها را وقتي دلشان ميگيرد دوست دارم ،گويي آنگاه كه نوميدترند راستين ترند . بيرون زد در گرگ و ميش هوا در سردي گنگ ِ پاييز و قدم زد بر برگها ، بايد اندكي از رنج را مي كاست ، زندگي اين روزها زنجيرش كرده بود ، آزاده بود اما - اهل ِ تقلا !
هجوم را كه رد كرد درختها آمدند وقتي كه انسانها به داد ِ هم نرسند شايد طبيعت دست ِ دل را بگيرد كه اندوهش را ملاطفتي بخشد از زيبايي ! او غرق ِ زيبايي شد و زمزمه اش آمد ...
پنجره پر خاك بود اما نگاه كه بيرون رفت ، روح را با خود برد كه دريچه هرچند غبارآلود هم محبوس را نعمتي است . خيرگي اش معنا نداشت كه نگاهش بر چه بود ؟ هجوم ِ دربه در ِ آدمها ، معجون ِ عصب و دود و آهن . نع بر سنج ِ پياپي ِ بيهودگي گوش را بسته بود ، لبان را ، چشم را حتي ، آنچه نظاره گرش بود شكافي عبوس بر روال خشك ِ حياتش بود آنجا كه آنچه هرروز است غربت ات ميشود تا معرفت از ضعف ِ انفعال دژم شود و دل مغموم ! .
جذبه ي سرگرداني داشت ، خاموش ماند ، تسليم ِ ثانيه ها . بايد عقربه ها مي رسيدند تا او دل را برسد ، قانون با عقربك بود . از آن رو خاموش ماند ، خاموش ، به غايت خاموش تا زمزمه اش در گلو مرد .
كتاب را بست ، رسوخ ِ دردي به بسترش كشاند ، خدايش كجا بود ؟ پشت ِ پنجره باد انگار زوزه ها داشت ، چه را ميگفت ؟ چاهي بايد تا رنج را به ژرفايش رازي ساخت . دلش گرفته بود ، غمش ناب بود اما ، ممزوج ِ ياس و اميد ، مي جوشيد ، زخم را مي جوشيد بايد كه حالش را قالي ميكرد ، صيحه اي و سكوتي ...
شب بود قانون با عقربكها ، پتو را به سر كشيد دلش گرفته بود ، زمزمه اش اين بار لالايش شد سینه حبس یکی لالا . پلکها سنگین شد تا به رویایی باز روزی از عمری دیگر فراموش شود .
فجر نزدیک بود .
مي گفت و مي شنيدم :
زيبا آن است كه لذتي بيافريند رها از بهره و سود / بي مفهوم / و همگاني كه چون غايتي بي هدف باشد ...
آخ زيبايي زيبايي زيبايي چه ملولم امروز من ! همه چيز را آشكاره ميكند زيرا هيچ چيز را بيان نمي كند چه ملولم امروز من چه ملول ! ونگوگ آخر مرا بگو كبوترت كجاست ؟
آخر مگر چه ميدانيم ازينهمه كه مي هراسيم ! قطعا كم كم مرده ام كه اكنون خوب مي شناسمش / بادبادكش را درختها خوردند اين سهم اولينش بود تا امروز كه قلبش را ...
نافرماني نكرده ام اما اين نه به اين معني است كه جنايتكار نبوده ام / وقتي كه ميگذرم حتي برگها هم نمي جنبند / روزي يك نفر خوراك من است و اين يعني اشتهاي كاذب چه اگر به حقيقت بود همين پوست لبهايم مرا بس بود ...
ميسوزم !
بر نرد ِ عشق ، قمار ِ آخرين خود را خوانده ام ، تاس هايت را بريز ، تا چيزي نمرده است زندگي باقيست و داو ، داو ِ من است .
جفتي چشم ، تيزي هوش ، رخ در رخ ، بخوان مراااا ، جاري ميشوي از تنها نقطه ي رسوخ ، تن تا تن رويين تن جز نگاه ! آنجا كه بنشيني در ثقل ِ زيبايي لميده اي چه جايي كه ريا را مبراست حضور ِ جان را مهياست . امروز زنده ام و بي كلام آشكاره ميشوم ؛ آنان را كه عاشقم اينگونه به معاشقه ميروم مسكوت در حظ ِ نگاه ، حنجره حسادت ميكند ، به آهي خلاصش ميكنم و تو میروی از نگاهم تا قلبم بعضی چنین اند و تو آنچنانی اینچنین . فاش که میشوم پناه مییآبم!
بازي شروع ميشود ، قيل و قال ميكني و در معركه جهان را مي آغازي ، جفت پشت ِ جفت ، دلم ميريزد مباد چشمم از كاسه برون افتد ، دلم مثل بيد ميلرزد و دستانم تاس ميريزد ! . كور كور ! .
ميدانستم كه ميداني ، من چيزي ازتورا بو كشيده بودم كه عين ِ حدوث در جان بود ، زمان را ديگر چه حاجت وقتي به آني ، آني شوي كه بخواني ، نقش ِ تراشه هايت را خط به خط رستم ، چين ِ مهربان نگاهت حكم را كه داد ، لب بستم ! .
بازي حرص ِ پيروزي داشت ، ولع ِ مجادله ، غالب و مغلوب ، من مثل ِ بيد ميلرزيدم ، بي گمان سردم بود و دلم بهانه ي فریاد داشت که گوش را محرم یافته بود اما لجاجت ِ قبول پا كه ميكوبيد اسب غرور شيهه ميكشيد ، غرور شکستن قفلی هزارساله کلید دست ِ تو بود جفت پشت ِ جفت ... ، من كور كور .
چه لذتي دارد شكافتن ِ كوك ، در به در كردن هر بافه ، رج زدن و خط زدن ، تو كدام بودي بافه اي كه دريده ميشدي يا دستي كه ميدريدي ! بي شك هر دو ، كه انسان بودي و هزار موجود در اندرون ات پنهان ! پرنده ای سرتاسر همه سر ، به دمي سكوت و به دمي آتش ، نقش كه بي نقش ميشد نشانه مي آمد ، جمع ِ بيگناه كودكان و صدايي كه ... ، ... ميكرد .
خسته بودم ، بي رمق تاس را ريختم ، پيشاني ات آتش بود و داو ، داو ِ محبت . نه ان که سخیف این سخن باشد چه انکه گِل اش خوش نشیند دگر جز به گلستان ننشیند ! پس گذرگاه ِ نگاه كه باريك شد چين ِ نگاهت دلم را قرص كرد ، بيش از آن بودي كه فروافتي ، من كم بودم ، خود را خواندم باشد تا از انديشه ات ساده بگذرم . گره ، كابوس ِ چنگ و دندان است ، من گره نبودم ، سخت بودم نرم ِ نگاهي ! .
چيزي نمي جنبد ، تخته ميخكوب ِ زمان ، عيان كه نهان ميشود لفافه لبالب ِ واژه ميگردد ، و تو نميداني خطاب ميشوي يا عتاب چه لفافه گاه نشانه ي آشناست گاه غربت ِ وهم ، و اينهمه ميبرد تا بازي وارونه شود بدين نوا تنها كه تا چيزي زنده نباشد مرگ هميشه هست ! . و معجز این مرگ دیگر نه دم مسیحا و نه دست شفا که فقط و فقط چین مهربان نگاهت چین مهربان نگاهت نگاهت ... .